جواب ها پر از تقلبند.
هنوز هم " سوال "
پر از جوانی وخون وعمر از دست رفته است.
عشق در سوال زنده می شود و
در جواب می میرد
هنوز هم برای فرار ودوری از نکبت زندگی
به سوال زنده ام .
همیشه به دست سوال گلی است که منتظر است
هنوز هم سوال جنگنده است ...رفیق!
جواب ها پر از تقلبند.

از: مسعود کیمیایی
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد
یک خط نازک
تاریخ زندگی ما گستره ی کاغذ است
به پهنای آن رنج می بریم، خرد می شویم،می دویم،بازی می کنیم، تنها می مانیم، می میریم،
و وقتی گذشتیم در پرونده بشری خط می شویم؛ دقیقا مثل لبه ی کاغذ.
ساسانیان در مساحت بزرگ شدند وفرو ریختند، مغول ها در مساحت تاختند ومحو شدند . کودک در مساحت شب ترسیده بود، مادری پسرش را بدرقه می کرد، تمام شب بیدار بود، و صدای جنگ از دروازه تاریخ محو می شد ،انگار که اصلا نبوده است، انگار کسی نمرده است، جایی کسی می خواست خون کسی را بریزد،در مساحت نفرت. کسی صدای چکاندن ماشه را می شنید، وتا تمام کند، پرواز گلوله رادر مساحت عمرش طی می کرد،و بعد فرو می غلتید،
انگار که نایستاده بود خواب بوده، و داشته کابوس می دیده .جایی دختری از نردبان بالا می رفت تا شادی اش را در مه نشان دهد، انگار یک عمر عنکبوت قالی نبوده است. ماه در سیاهی راه می رفت . کسی در باجه تلفن فریاد می زد: الو، الو، مامان! نمی دانست کجاست ،نمی دانست چرا آنجاست، از سرما می لرزید، و بخار دهنش در پهنه ی شب لمبر می خورد ...
دلم می خواست از مساحت بروم بیرون، کنار محیط بایستم، شانه ای بالا بیندازم، به آن خط نازک نگاه کنم وبگویم: تمام شد، همه چیز تمام شد.
از:عباس معروفی